تبليغاتX
ازدحام بی کسی
دراین سرای بی کسی...کسی به در نمیزند...پرنده پر نمیزند..
دوستت دارم!!!!!

همین!!!!

از این مهمتر هم هست مگه؟!؟!؟!؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 11:23  توسط هلن | 
اینروزا دارم تعداد رابطه هاتو میشمرم....

زدی تو کار تولید انبوه...؟!؟!؟

تو کار عرضه ش میمونی....

میپوسه تو انبار زندگیت چندتا از همین رابطه ها..

و گند زندگیتو برمیداره...

بگذریم...حوصله ای نیست..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 9:22  توسط هلن | 
در معادله زندگی گذشته هرگز با آینده برابر نیست....آنتونی رابینز

پس میتونم با شرایط گذشته لحظات جدیدی خلق کنم!!!!!

پیش بسوی تسلط بر افکارم فقط برای امروز!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 8:0  توسط هلن | 
زندگی باید کرد..گاه با یک گل سرخ...گاه با یک دل تنگ....

گاه باید رویید در پس این باران..گاه بایدخندید..بر غمی بی پایان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 8:7  توسط هلن | 
سبک جدید یادداشتهای من!!!!!

گوشیمو که برداشتم..نگام کرد وگفت:گوشی من وتو نداره باشه حالا!

گذاشتم جلوش وگفتم:چیزی برا پنهون کردن ندارم..مگه من مثل توام؟

دوباره خندید وگفت:نه!واویلاست تو اگه مثل من باشی....

هم خوشحالم هم ناراحت!!!مگه اون چه جوریه؟!ومن خوبترم؟!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 11:29  توسط هلن | 
حباب آسا...

چنان بر برکه ی هستی سبک بنشین..

که گرچین بر جبینت زد نسیمی...

خیمه برچینی...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 11:54  توسط هلن | 
پرسیدم چرا اب رو نمیبندی تو باغچه؟

چرا انبار میکنی واسه فردا؟ ....مگه فرقی هم داره؟

با اون چشای همیشه اگاهش زل زد تو چشام  وگفت اگه تو این سرما ابیاری کنم..

ریشه ها یخ میزنن..

این ابیاری سبب مرگه نه حیاط...!!!!

راست میگه...

باغچه عاطفه ها رو تو سرما ابیاری کنم... میمیره..

چرا تو باغ دل تو هرگز بهار نمیاد؟!؟!

تمام عمرت به زمستون گذشت جانا!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 18:54  توسط هلن | 
سلام... نمیدونم کسی دیگه اینجا میاد یا نه...

اما این چهارمین یا ششمین وبلاگه....

بماند که به سر قبلیها چی اومد..

اما دلتنگی منو به نوشتن میکشونه همیشه...

واینروزها دلتنگم دوباره....

دلم برای همه چیز گرفته.. همه چیز....

کاش ....

هیچی ....بگذریم.....

ازدحام بیکسی خودش برای بازگو کردن دردم کافیه....کافی!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 18:37  توسط هلن | 
در مجالی که برایم باقیست باز همراه شما مدرسه ای خواهم ساخت

که خرد را با عشق  علم را با احساس ریاضی را باشعر  دین را با عرفان همه را باعشق تدریس کنند

لای انگشت کسی قلمی نگذارند ونخوانند کسی را حیوان ونگویند کسی را کودن

معلم هرورروح را حاضر وغایب بکندوبجز از ایمانش هیچ کس چیزی را نبایدحفظ بکند...

مغزها پر نشودچون انبار...قلب خالی نشوداز احساس..

درسهایی بدهند که به جای مغز دلها را تسخیر کند....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 14:12  توسط هلن | 
درمجالی که برایم باقیست.....باز همراه شما مدرسه ای میسازیم

که در ان همواره    اول صبح به زبانی ساده    مهر تدریس کنند 

وبگویند خداخالق زیبایی وسراینده ی عشق ها افریننده ی ماست

مهربانیست که مارا به نکویی    دانایی  زیبایی.. به خود میخواند

جنتی دارد نزدیک    زیبا وبزرگ     دوزخی دارد به گمانم کوچک وبعید

درپی سودایی ست که ببخشد مارا  

وبفهماندمان  ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست...

ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 20:25  توسط هلن |